چشم به راهم
چشم به راه تو که با آمدنت به خاک جان تازه می بخشی
چشم به راه تو که زندگی را قشنگتر از همیشه می کنی
چشم به راه تو که با آمدنت زیبایی ها رو دو چندان می کنی
چشم به راه تو که تمام هستی منتظرت هستند
بیا تا دوباره تمام وجودم به دست تو شسته شود
بیا تا دوباره بوی عطر تن تو دیوانگان را مست کند
بیا ای نم نم بارون
ای شفافتر از آفتاب
ای بارون پاییزی...

خانه خراب تو شدم
به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم
منجی جاودانه شو
ای کوه پرغرور من
سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی
عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم
می دانمت می دانمت
ای همه وجود من نبود تو نبود من


بودنم را هیچکس باور نداشت
هیکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچکس باور نکرد



زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی
نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی
خودت و راحت کن و فکر کن که جبران گذشته است
از من می گذره اما به دلت چاله نسازی
اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده ؟
قبل تو هر کی بوده تموم تار و پود سوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشه
بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره است موندنش مرگ دوباره است

آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره است
همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن آخرینشم تو بکن
نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم
یقعت و نمی گیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد...

دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد
مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره بادی از دودمان باد
آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را اندوه مادرزاد
ازخاک ما در باد بوی تو می آید
تنها تو می مانی ما می رویم از یاد

زمانی بود می گفتم زمانه چرخ گردون نیست
به روی بستری از گل یکی شان خار هجران نیست
زمانی بود می گفتم به نقل از حافظ شیرین
مر ا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
ولی اکنون میان هاله ای از خاطرات خوب و شیرینم
ببستم چشمهایم را و می گویم به خود مهسا
زمانه چرخ گردون است
به روی بستری از گل هزاران خار هجران است

حافظ كنار عكس تو من باز نیت میكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میكنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میكند من هم مرمت می كنم
در اشتباهی نازنین تو فكر كردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شكایت می كنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا كه روم احساس غربت می كنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت میكنم
یك شادی كوچك اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت میكنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میكنم
شاعر :مریم حیدرزاده
